یکی رفت، برگشت، رفت، برگشت... رفت و شد
ندایی می پیچد
گویی کسی در راه است
صدایی می آید، تو بودی که رفتی؟
آری خودم رفتم، خود خود خودم
و حال که مسافری
حال که دانایان خبر از رفتنت می دهند
کسی دارد در باران می آید.
می آید که از آیین درویشی بنالد، ناله ای سرمست
گفته است، می آید که آخرین موی سپیدم را ببیند و برود
زیباست این حضور
بارها گذشتگان ناله مرگ با جدایی سر دادند
جدا که گشتند، زنده ماندند
لکن کسی می آید و دیگری نمی تواند قدم در راهش بگذارد
زیباست، گرچه پرنده مردنیست
بیایید پروازمان را در خاطرات نخشکانیم
......
به امبد پرواز
برچسب: رفت؟,
نویسنده: ابوالفضل رستگار